شنبه ۶ فوریهٔ ۲۰۱۰

بنیامین خوانی؛ ادوارد فوش کلکسیونر 3


فوش در کار خود به مسئله ای می پردازد که تاریخ فرهنگ در پی اش بوده است. می توان ماده گرایی تاریخی را تاریخ فرهنگ نامید. تاریخ فرهنگ محتویات خود را به سطح می کشد و با نابود کردنشان، بدان ها مهر حضور می زند. برای ماده گرای تاریخی نیز این سطح یک توهم و آغشته به آگاهی کاذب است. از این رو او با ذخیره ها با آن رو در رو می شود. این ذخیره ها را تنها با استفاده از مطالعه آنچه وجود دارد باید تصدیق کرد: هرآنچه ماده گرای تاریخی در هنر یا علم می جوید، بلااستثنا تباری است که بدون وحشت نمی تواند شاهدش باشد. محصولات هنر و علم وجود خود را تنها مدیون تلاش نابغه های بزرگی که خلقشان کرده اند نیست، بلکه تاحدی مدیون تلاش معاصران نیز هست. هیچ سند فرهنگی برای او وجود ندارد که در عین حال سندی از بربریت نباشد. 
با این حال اصل مطلب این نیست. اگر مفهوم فرهنگ برای ماده گرایی تاریخی مسئله است، نمی توان آن را از کالاهای مصرفی انسان ها جدا و تفکیک کرد. ماده گرایی تاریخی آثار گذشته را به عنوان آثاری کماکان ناقص در نظر می آورد. او هیچ دوره ای را تصور نمی کند که در آن، یک اثر مادی بتواند به شکلی چیزگونه بر دامن انسان فرود آید. مفهوم فرهنگ- به عنوان تجسم مخلوقات مستقل، اگر نه مخلوقات فرایند تولیدی که در آن سرچشمه دارند و فرایند تولیدی که بقایشان را مدیون آنند- دارای کیفیتی فتیشی است. فرهنگ، مادیت می گیرد. تاریخ فرهنگ چیزی نیست مگر رسوباتی از رخدادهای خاطره گون که در آگاهی انسان ها می نشیند؛ رخدادهایی که بدون هیچ تجربه اصیل- بخوانید سیاسی- در درون حافظه تحریک می شوند.
جدای از این نمی توان این واقعیت را از یاد برد که هرگونه اثری تاریخی که بر بنیانی تاریخ فرهنگی بنا شده با این چالش روبه روست. 
کوتاه سخن آنکه، تاریخ فرهنگ به نظر، تنها پیشرفتی را در نگرش نمایان می کند. در واقع، حتی صورت ظاهری پیشرفت در قلمرو دیالکتیک را نیز به چهره ندارد. زیرا تاریخ فرهنگ فاقد عنصری تخریبی است که در یک زمان اندیشه دیالکتیک و تجربه اندیشمند دیالکتیک را اعتبار بخشد.  
منحنی میزان آثار فوش در بستر این پیش زمینه نمایان می شود. بی شک، جنبه هایی از کار او که از منظومه روشنفکرانه برگشته اند دوام می آورند. در این جاست که فوش کلکسیونر از فوش نظریه پرداز یاد می گیرد تا درک کند که دوران ها او را انکار می کنند. او کلکسیونری بود که در نواحی حاشیه ای سرگردان بود- مثل تصاویر پورنوگراف و کاریکاتور؛ که به معنای ویرانی دیر یا زود ویرانی مجموعه های کامل کلیشه های تاریخ هنر سنتی است. نخست اینکه، باید توجه داشت که فوش به کلی از مفهوم کلاسیک هنر، که بقایای آن را می شود در مارکس دید بریده است. مفاهیمی که بدان طریق بورژوازی این درک از هنر را پیشرفت بخشید در کار فوش نقشی ایفا نمی کردند؛ نه ترکیب زیبا، نه هارمونی، نه وحدت در کثرت. در سال 1908، فوش بر مبنای اثری از سلوژ و روبین، پیام آور زیبایی نوینی شد که در پایان، بزرگتر از زیبایی باستانی باشد. در حالی که دومی شکلی بی نهایت جاندارانگارانه داشت، زیبایی نوین آکنده از محتوای روحانی و هیجانی بود.
به کوتاه سخن، نظم ارزش هایی که بررسی هنر را برای گوته و وینکلمن میسر می ساخت، بر فوش اثری نداشت. البته، اشتباه است چنین فرض کنیم که منظر ایده آل به هنر به خودی خود دچار اختلال کامل شد. با این حال این کار به گونه ای از علم تاریخ حوالت داده شد که موضوعش را گروه های شماره دار خصوصیاتی تشکیل می داد که پود گذشته ای را به تار اکنون می تنید. نیازی به «ارزش دادن» به موضوعی تاریخی که از حیطه امر واقع بیرون رفته نیست. عناصر اصلی در کار فوش عبارت بودند از تفسیر شمایل نگاری، تعمق بر هنر توده ای، بررسی فنون بازتولید؛ عناصری که هر ملاحظه ماده گرایانه نسبت به هنر از آنها برخوردار بود. 

دوشنبه ۲۸ دسامبر ۲۰۰۹

عاشورا، اجرای مادی و امر مدرن

ایرانیان به سوگ سیاوش، همان که با ریخته شدن خونش، سرو زندگی روئید عادتی دیرینه دارند. چونان سوگواران زمهریر که مرثیه می سرایند برای مرگ سبزینه های حیات تا مگر خون قربانی قدسی، غیرتی شود برای زمین تا رها سازد عروس سبزینه پوش برکت را.

حسین. واژه ای که خون خدا معنا شده است... نه یک واژه، که پادشاه زمین و زمان. همان که با زمهریر بیعت نکرد تا زمین خشک و عریان نینوا را برکتی ابدی بخشد با خون خود، که خود خون خدا بود. ایرانی شیعه شد... شیعه مهر، بهرام، سیاوش، ناهید آب بان...



فرهنگ ایرانی در طول قرن ها با خون حسین آبیاری شد: تعزیه خوانی، آیین های عزاداری، روایت های قهوه خانه ای... و اکنون... کارناوال های خیابانی: بیش از پیش درگیری با عناصر مادی.

این کارناوال عزاداری عاشورا در خیابان های تهران است، در آغاز قرن بیست و یکم و، اوج یکسان سازی های فرهنگی.

عصر مدرن همه چیز را جهانشمول می بیند و بر همه چیز تنها سطوح را تشخیص می دهد: سطوحی مزین، آراسته اما... تهی از معنا.

از تمامی حماسه عاشورای ایرانیان مسلمان چه مانده؟ بگذار تا مروری کنیم.

دسته های زنجیر که بر شانه انسان های ایستاده در دو ردیف موازی برخورد می کند. گاهی بی تفاوتی و گاهی نیز خنده بر چهره های عزادارشان است- نمایش، اجرای دسته جمعی و بدون نمایشنامه.



اما میزانسن تکمیل است: لباس های سیاه، خیابان ها، پیاده رو های پر از تماشاچی، خوانندگان، موسیقی و ساز و آواز (نوحه های آوازی)، علم های مزین و آراسته بر دوش علم کشان تنومند، دستگاه های تنومند پخش صدا (همه شهر باید از حضور این کارناوال آگاه باشند)، و طبل و دهل و منچ.

گونه ای نمایش دسته جمعی و آیینی. گونه ای مد اجتماعی. حسین کیست؟ معشوق و دلربایی که مخاطب اشعاری زیبا و اصواتی دلنشین قرار می گیرد. شاید، جبران حرکت های اجتماعی برای تخلیه هیجانات صرفی که دوران مدرن دامن زده. نمونه های آن در زندگی های شبانه پایتخت عیاشی نوین، لاس وگاس، و دیگر جای ها، حضوری پر رنگ دارد.

سطوح این میراث کهن همچنان کامل است. اما چه کس می تواند تضمین کند که معانی و مضامین نیز یکی است و همچنان همان است که بوده است؟


تهران وارد عصر مدرن غرب شده است: چه بپسندیم و چه نه! عاشورای تهران نیز چنین است. این آیین جامی کهن است، اما صورت آن در مد و سبکی مدرن در آن جام متجلی شده است. سطوح کامل هستند... اما اعماق... اساساً عصر مدرن در پی نفوذ در عمق نیست، بلکه تنها می خواهد با مکاشفه اعماق و کشاندنشان بر سطح... عمق زدایی کند!



سه‌شنبه ۸ دسامبر ۲۰۰۹


... باشد که دست هامان آن روز را جاودان سازد
آن هنگام که زندگی شیرین بود، و جانش از مرگ در امان
گذشته رازگونی که گذشتش شایسته نیست.

تنها خیال، صدا و طعم گذشته را فربه می کند،
چونان که چاشنی یادمان های گمشده بر توده اشیای برجای مانده لنگر می اندازد.

پنجشنبه ۳ دسامبر ۲۰۰۹

بنیامین خوانی؛ ادوارد فوش کلکسیونر- بخش دوم

انگلس این بحث را در برابر دو عنصر پیش کشید. اول از همه، او این سنت تاریخ تفکرات را که اصول عقاید نوین را به عنوان «پیشرفت» اصول قدیمی تر، مکتب شعری نوین را به عنوان «واکنشی» به مکتب قدیمی تر، و سبک جدید را به عنوان «غلبه کننده» بر سبک قدیمی تر بازنمایی می کرد به باد انتقاد گرفت. همچنین به هر حال واضح است که او به طور ضمنی عمل بازنمایی این سازه های نوین را به عنوان اموری کاملاً مجزا از تأثیری که بر روی انسان ها و روندهای تولید اقتصادی و روحی آنها می گذارند، به نقد می کشد. یک چنین بحثی ادعای علوم انسانی را مبنی بر ارائه تاریخی برای سازه های حکومتی یا علوم طبیعی، هنر یا دین تخریب می کند. با این حال نیروی انفجاری این اندیشه که انگلس به مدت نیم قرن به دوش می کشید عمیقتر است. این اندیشه وحدت نزدیک رویکردها و محصولات خود آنها را به چالش می کشد. تا جایی که هنر مورد نظر است، این اندیشه وحدت خود هنر و آثاری را هم که در حیطه هنر قرار می گیرند را نیز به چالش می کشد. برای یک مورخ دیالکتیکی که به هنر روی می کند، آثار هنری در برگیرنده پیش از تاریخ و پس از تاریخ خود هستند؛ و به خاطر فراتاریخ شان است که می توان پیش از تاریخ آنها را درک کرد و آنها را چیزهایی در نظر گرفت که در امتداد روند پیوسته دگرگونی تبدل یافته اند. آثار هنری به او می آموزند که چگونه زندگی کاربردی آنها از مدت زمان زندگی آفریننده شان فراتر رفته و چگونه در این زندگی بلندمدت خواسته های هنرمند و نیات او را پشت سر می گذارند. این آثار نشان می دهند که چطور پذیرش یک اثر توسط همعصرانش بخشی از تأثیری است که کار هنری امروزه بر ما می گذارد. آنها همچنین نشان می دهند که این تأثیر نه تنها به برخورد مخاطب با آن آثار وابسته است، بلکه به تاریخی که منجر به رسیدن کارهای هنری به امروز شده نیز بستگی دارد. گوته این نکته را در هنگام مجادله بر سر کارهای شکسپیر با چانسلور فن مولر چنین بیان می کند که:«چیزی که تأثیری بزرگ بر جای گذاشته باشد را واقعاً نمی توان بیش از این مورد داوری قرار داد». چیزی بهتر از این جمله نمی تواند جایگاه مشوشی را که آغاز هرگونه بررسی تاریخ معروف به دیالکتیکی را نشانه گذاری می کند، بیان کند. پژوهشگر از این تشویش عصبانیست، او که باید نگرش آرام و متفکرانه خود را درباره موضوع مورد بررسی ترک کند تا نسبت به منظومه نقادانه ای که این قطعه (موضوع مورد مطالعه) از گذشته در آن خود را دقیقاً همراه با این حال حاضر می یابد، آگاهی یابد. «حقیقت از ما دور نخواهد شد»- این قطعه از گوتفرید کلر دقیقاً بیانگر این نکته است که در تصویر تاریخ گرایانه تاریخ با ماده گرایی تاریخی آذین شده است. زیرا این تصوری غیر قابل کشف از گذشته است که احتمال ناپدید شدن آن در هرگونه حالی که خود را به عنوان بخشی از آن تصویر درک نکند وجود دارد.
با بررسی بیشتر جملات انگلس بیشتر بر این نکته صحه خواهیم گذاشت که در نظر او حضور دیالکتیک تاریخ را اندیشه مندی تاریخگرایی موجب می شود. ماده گرای تاریخی عنصر قهرمانی را در تاریخ انکار می کند. برای او تاریخ بخشی از یک سازه است که جایگاه آن یک زمان تهی نیست، بلکه دوره ای خاص، زندگی خاص، اثری خاص است. ماده گرای تاریخی دوره را براساس «تداوم تاریخی» ملموس آن، و بدین ترتیب زندگی را برمبنای دوره و کار را براساس اثر کار بررسی می کند. در عین حال این سازه منجر می شود به حفاظت اثر زندگی در کار، دوره در اثر زندگی و البته تاریخ در دوره.
تاریخ گرایی تصویری جاودانه از گذشته ارائه می دهد، در حالی که ماده گرای تاریخی تجربه ای را از گذشته در اختیار می گذارد- تجربه ای که بی همتاست. جایگزینی عنصر قهرمانی با عنصر سازه ای وضعیتی را برای این تجربه فراهم می کند. نیروهای شدیدی که در «یکبار در یک زمان...» تاریخ گرایی جمع شده اند در این تجربه رها می شوند. ماده گرایی تاریخی بر روی تجربه ای از تاریخ عمل می کند- تاریخی که منشأ هر حالی است. ماده گرایی تاریخی به سوی گونه ای آگاهی معطوف به حال جهت گیری می کند که پیوستگی تاریخ را منهدم می سازد.
ماده گرایی تاریخی فهم تاریخی را به عنوان گونه ای پس از زندگی چیزی در نظر آورد که به فهم درآمده است و ضربان آن را می توان در حال حاضر احساس کرد. این فهم در تفکر فوش جای دارد، اما بدون مناقشه نیست. تفکر او، حاصل جمع نظرات کهنه، جزمی و سطحی از یک سو، و دیدگاه های نو و منتقدانه از سویی دیگر است. اولین آنها را می توان بدین شکل خلاصه کرد: درک ما را از یک اثر چیزی تعیین می کند که درک معاصران آن اثر را نسبت به آن تعیین می کرد. با این حال پس از این بلافاصله دیدگاهی دیالکتیکی را می یابیم که گسترده ترین افق ها را در معنای تاریخ یک درک می گشاید. فوش این واقعیت را به باد انتقاد می گیرد که در تاریخ هنر، پرسش از موفقیت یک اثر هنری بی پاسخ می ماند. «به نظر من کشف دلایل واقعی موفقیت های زیاد و کم یک هنرمند مهمترین موضوعات مورد بحث در مورد هنر است.» مرینگ نیز به شیوه ای مشابه نسبت به این مسئله آگاه است. هیرتش نیز به موضوعی می پردازد که فوش دامن می زند. پاسخ او معیاری را برای استانداردهای ماده گرایی تاریخی فراهم می کند... در این صحنه است که مجموعه های مردی عملگرا چون ادوارد فوش پاسخی را به دشواری های پرسش از حقیقت آثار هنری در اختیار می گذارد.

شنبه ۲۸ نوامبر ۲۰۰۹

شب رویای امریکایی (3)


موج فردیت امریکایی در میان اشراف و ثروتمندان ایرانی: هر شهروند متمدن، یک اتومبیل شأنزای امریکایی.

ورود اتومبیل به ایران... خیابان های خلوت. تک و توک اتومبیل های برندهای جنرال موتورز. سبک ایرانی اتومبیل های امریکایی: سیمرغ، شاهین، آریا.

ورود صورتک رویای امریکایی... نفوذ آن در سر و کله پولدارهای ایرانی. خواستن... داشتن... لذت بردن... نشان دادن... به نمایش گذاشتن... مجاز... شهربازی... اکباتان... سینما... برج... شورلت!

چرخش عظیم... فوکو: ... روح یک جهان بی روح.

روحی بر جهان صورتکی  رویای امریکایی دمیده شد. «لانه» آن رویا تسخیر شد. موجی نوین خاورمیانه را  لرزاند. موجی که نمی خواست صورتک رویاهای ستاره گون بر چهره زند... چرخش... مقاومت  در برابر تهی شدن از هویت... «شب رویای امریکایی» در ایران.

بعد از سی سال: توسعه صنعت... رشد اتومبیل های جمع و جور و کوچک... وطنی... اروپایی... ژاپنی... چینی...

هر ایرانی، یک اتومبیل ایرانی. آلودگی هوا... سرب... بنزین... توسعه فضاهای حمل و نقل... پارکینگ  طبقاتی... بزرگراه... لیزینگ اتومبیل... هر خانواده ایرانی، بیش از یک اتومبیل ایرانی!... در شب رویای امریکایی!

دوشنبه ۲۳ نوامبر ۲۰۰۹

باستان شناسی، داستان علمی- تخیلی، و فرهنگ توده ای- دان شوپ

اولین باری که توی یک کلاس باستان شناسی درس دادم، از دانشجوهام خواستم تا تصویر ذهنی باستان شناس رو ترسیم کنن. نتیجه رو می شد پیشبینی کرد: چند تصویر مضحک از ایندیانا جونز و تعدادی شخصیت های شبهه دانشگاهی. توی اون ترم خواستیم این تصور رو از ذهن دانشجوها پاک کنیم و به جای اون، شخصیت هایی رو مثل لوئیس بینفورد و یان هادر بذاریم.
روح ایندی رو سخت می شه از بین برد. هرجا که باستان شناس ها دور هم جمع می شن، درباره نظر فرهنگ عامه نسبت به باستان شناسی حرف می زنن: احساسی، سبک، گمراه کننده، احمقانه! فرهنگ عامه ذهن مردم رو درباره باستان شناسی به بیراهه می بره.
این جمله هستی شناختی آخری، سرچشمه مشکل ماست. ما باستان شناس ها می دونیم باستان شناسی چیه، و نمی ذاریم کسی غیر از خودمون اون رو تعریف کنه. اما همیشه عبا از لای در بیرون بوده: سایه باستان شناسی از همون وقتی که به عنوان یک حرفه سربرآورد، روی سر تخیل عامه سنگینی می کرده. و ماهیت این سایه ها مغشوشه، و تغییر می کنه، و چیزی رو که می خواهیم ببینیم بهمون نشون می ده. توی این یادداشت می خوام چیزهایی رو درباره این رویکرد ارائه بدم.
1. در تصور عامه، باستان شناسی یک جور داستان علمی-تخیلیه.
2. باستان شناس ها باید از این استقبال کنن، و شروع به نوشتن داستان های علمی- تخیلی بکنن تا از طریق اون ها نگرش خودشون رو درباره گذشته بیان کرده و نسبت به اوضاع حال اثرگذار باشن.
درست شنیدین: برای خیلی از مردم، باستان شناسی فقط یه جور داستان علمی- تخیلیه. و این چیز بدی نیست. اگه این قضیه باعث می شه سرتون گیج بره و هرچی لیچار و بد و بیراهه نثار من کنید، یک نفس عمیق بکشید و بقیه متن رو بخوونید.
احتمالاً درسته که بگیم باستان شناسی یک جور «داستان فکریه»! خانواده ای متشکل از داستان علمی - تخیلی، فانتزی و وحشت. همه این ژانرها ریشه در «پو»، «بوراف» و شاعران فراموش شده عصر ویکتوری (مثل لرد دانسینی) دارن. این یک ژانر متنوعه و تعریف کردنش سخته. دوست دارم مثل «رابرت هین لین» به باستان شناسی نگاه کنم:«تعریفی دم دستی از تمام داستان های علمی- تخیلی قابل مطالعه: ملاحظه واقع گرایانه رخدادهای احتمالی آینده، که تنها بر مبنای دانش اندوخته در باب دنیای واقعی شکل گرفته، و ماهیت و اهمیت استفاده از روش علمی را تشخیص می دهد». توی این تعریف، «رخدادهای گذشته» رو به جای «رخدادهای آینده» قرار بدین تا تفسیر باستان شناسی رو توصیف کرده باشین.
به طور حتم تعریفی که ویکی پدیا در اختیار گذاشته مطلب رو نمی رسونه. واسه همین اجازه می خوام نگاهی به دو منبع عمده نمایش باستان شناسی برای عامه بندازیم: هالیوود و کانال تلوزیونی هیستوری(تاریخ).

باستان شناسان در فیلم
فیلم های هالیوودی در دهه اخیر رو می شه به مجموعه داستان هایی درباره گذشته و مجموعه داستان های مربوط به باستان شناسان تقسیم کرد. من اینجا به دومی توجه می کنم- اما در ادامه نشون می دهم که بین فیلم اکشن آینده نگر (ماتریکس، مسافران کشتی فضایی، بیگانه، ترمیناتور) و فیلم های معطوف به گذشته (300، تروی، اسکندر) فقط تفاوت هایی صوری و ظاهری وجود داره. با این حال فیلم های مربوط به خود باستان شناس ها، حق انتخاب مؤثری به هالیوود می دن. مثلاً پارسال چشممون به جمال مومیایی و ایندیانا جونز روشن شد. مومیایی: مقبره امپراطور دیو پیکر مزه فیلم شاه اسکورپیون رو می ده که 2001 اکران شد. جستجوگر ریک اوکونل باید اولین امپراطور چین رو برجسته بکنه که تلاش می کنه تا برای سلطه بر جهان، ارتش خالکوبی شده روی بدنش رو با استفاده از نیروهای جادویی زنده کنه. یک باستان شناس (البته!)، که در اینجا ریک، پسر الکسه، شیطان باستانی رو از خواب بیدار می کنه. ریک و همسر مصرشناسش، ایولین، برای برگردوندن نظم به کیهان، به شانگری-لا سفر می کنند، ارتش های جاویدان بیشمارشون می جنگند و امپراطوری شیطان شکست می خوره.
آخرین اپیزود ایندیانا جونز مخلوط فانتزی-وحشت مومیایی رو با رویکردی علمی- تخیلی ارائه می ده. معلوم نیست چرا جرج لوکاس ساختار کل فیلمش رو حول مصنوعاتی (جمجمه های کریستال) بنا می کنه که شهره آفاقند و تقلبی. او تصمیم می گیره که اون جمجمه ها رو روی اسکلت موجودات بیگانه سوار کنه. موضوع داستان فیلم که به سال 1957 میلادی برمی گرده، حول محور شوروی سابق می چرخه و توی داستان از جمجمه های کریستال استفاده می شه تا یک نوع نبرد ذهنی رو بال و پر بده. این فیلم پُره از عناصر علمی- تخیلی: جادوگران پرنده، سفر چند بعدی، نیروهای ذهنی و یک معبد باستانی پُر از اجسام بیگانه. نمی تونم بفهمم که آیا این فیلم صرفاً یک نوع سرگرمی بوده، یا آخرین نمونه از «خرفی خلاقیت» جرج لوکاس. یا شاید هر دو.
گنج ملی: کتاب اسرار  (2007): نیک کیج هم عناصر مشابهی رو توی  بافتی کمتر احساسی به کار می بره. بازیگر او، بنیامین گیتز، یک غارشناس و شکارچی عتیقه س(مادرش توی فیلم نمونه یک باستان شناسه)، و باید مجموعه ای از اسراری تاریخی رو که برای هویت امریکایی حیاتیه حل کنه. غیر منتظره نیست که توی فیلم «شهر باستانی طلا»، کیبولا، کشف می شه؛ شهری که درون کوه راشموره.این فیلم در خودش همه چی داره: اسرار باستان، تبهکاران جادوگر، جستجوگر قهرمان، و راه حلی که نظم رو به جهان برمی گردونه.
این فیلم ها فقط باستان شناسی رو به داستان علمی- تخیلی پیوند نمی زنه، بلکه باستان شناسی توی اونها جهانی رو تشکیل می ده که باید جستجو بشه. بین باستان شناسی و فانتزی یک رابطه علّی وجود داره: شخصیت باستان شناس/ جستجوگر/ شکارچی عتیقه، چیزهای عجیب و غریب رو توی دنیا رها می کنه و بعد می خواد مشکلاتی رو که اونها دامن می زنن بر طرف کنه.
باستان شناس ها نمی تونن صرفاً به این فیلم ها بی توجهی کنن. سفر زمان، جادو، جنگ با سلاح های عجیب، فرمانروایان شیطانی، بیگانگان، و خدایان باستانی از فرمول مشابهی پیروی می کنن: گذشته دارای اسرار نیرومندیه، این اسرار ماورای طبیعی هستن، و وجود انسان رو تهدید می کنن، و فقط دانش و توانایی های خاص یک باستان شناس/ جوینده می تونه این تهدید رو از بین ببره و نظم رو به کیهان برگردونه. 
در اینجا یه استعاره قوی وجود داره. باستان شناس مثل یه جادوگر عمل می کنه، و دست به کار میشه تا مطمئن بشه نیروهای جادویی مصنوعات باستانی، جامعه رو گرفتار هرج و مرج نکنن، و اگه اینطور شد، دوباره نظم رو برگردونه. گذشته برای ذهن عامه منبع آشفتگی و هرج و مرج عمیقه. و باستان شناس ها تنها کسایی هستن که می تونن این آشفتگی ها رو مهار کنن. تعجبی نداره که علی رغم توضیحاتی که سر کلاس می دیم، نمی تونیم پوستر ایندیانا جونز رو پایین بکشیم: کیه که از یک همچین قدرتی بدش بیاد؟

کانال تلویزیونی تاریخ
فکر می کنید که کانال تاریخ در مقایسه با هالیوود تاریخی تره. اما اگه تاریخ «جدی» رو مطالعه می کنین، برنامه های این کانال در نظر اول احمقانه براتون جلوه می کنه. اسرار باستان؟ شکافندگان مسیر یخی؟ باشگاه نبرد ژوراسیک؟ اینجا چه خبره؟
اما توی برنامه های این کانال یک نوع منطق وجود داره. با این حال نه اون منطقی که شما انتظار دارید. روشی که کانال تاریخ برای نمایش گذشته به کار می بره، تصور عامه رو نسبت به باستان شناسی منعکس می کنه. برنامه های این کانال تلویزیونی رو می شه تو سه دسته طبقه بندی کرد: بیرون کشیدن حقایق پنهان، فراخوانی چیزهای گمشده، و ترین ها (ی فاصله، زمان، اندازه).
این عناصر معمولاً با هم ترکیب می شن: این ماه، هرم گمشده، به این موضوع دامن می زنه که آیا هرم از بین رفته خفره واقعاً بزرگترین بوده، و چه بلایی سرش اومده؟ گم شده؟ باید چک کرد. واقعاً بزرگ بوده؟ باید بررسی کرد. در برنامه کشفیات باستانی، بیشتر عناصری «گمشده» جستجو می شه که به فناوری های جهان باستان مربوط می شه. نمونه های جدید این فناوری های باستان رو ماشین های راکتی، مواد منفجره، فناوری معدن کاری باستانی، کهن الگوهای هلیکوپتر داوینچی، کشتی های عظیم کالیگولا، و نخستین «روبوت ها» تشکیل می دن! چیزی سرگرم کننده که با اولین ها درگیره- اما عشق به فناوری های آینده نگرانه رو توی گذشته نشون می ده. 
برنامه شهرهای زیرزمینی از بقیه بهتره، و بازیگر مشهوری به نام «دون وایلدمن» اون رو اجرا می کنه که قبلاً توی شوی تبلیغاتی کانال ای اس پی ای کار می کرده. او توی این برنامه دنبال حقایق مدفون در مکان های زیرینه. مثلاً لابیرنت های قرون وسطی:
«اروپا برای قرن ها دچار آشفتگی شد، که همراه بود با خونریزی های توده ای و امراض واگیردار. اما در زیر این ها، جهان دیگه ای وجود داشت که مردم رو از مرگ نجات می داد و دشمنان رو پس می روند. 
در قسمت های دیگه این برنامه ریشه های تاریخی مافیا، ساخت وگاس، و پناهگاه زیرزمینی هیتلر بررسی می شه. این اواخر هم پرسش هایی درباره تقویم مایا (دون تلاش می کنه تا جوابی رو برای این سوال پیدا کنه که آیا جهان در تاریخ 12 دسامبر 2012 نابود می شه)، و اسطوره ایرلندی (دون ما رو به ایرلند می بره تا ببینیم آیا بانشی ها واقعاً وجود دارند؟)، مطرح می شه. دیدن این برنامه سرگرم کننده س، و توی اون کمترین زحمتی برای استفاده از داده های تاریخی به عنوان شالوده ماجراجویی های دون مصروف می شه.
بقیه برنامه ها هم یک جورایی شبه علم هستند؛ مثل «شکارچیان یو. اف. او» یا «مانستر کوئِست». ممکنه بگین که این برنامه ها واقعاً ربطی به گذشته ندارن. خود من یک بار امتحان کردم: در مقابل کانال تاریخ از خود بی خود شدم و بررسی مکان های متفاوت آتلانتیس رو تماشا کردم. کلی عصبانی شدم. اما اون واکنش از درک اشتباهی ناشی می شد که نسبت به هدف اون برنامه داشتم.
کانال تاریخ تلاش نمی کنه تا برمبنای شواهد واقعی تاریخ و باستان شناسی روایت های تاریخی خطی ارائه بده. در عوض با عینک مردم عامی به مسایل نگاه می کنه، که از گذشته استفاده می کنن تا از محدودیت های جهانشون فراتر برن. مخاطب ها دوست دارن تعجب کنن و حیرت زده بشن. اونا «ملاحظه واقع گرایانه رخدادهای احتمالی آینده (گذشته) که تنها بر پایه دانش اندوخته نسبت به جهان واقعی بنا شده» رو طلب می کنن. اگه کالیگولا، مارهای غول پیکر، لابیرنت های معبد، و لاس وگاس رو ابزارهایی بدونیم که واقعیت رو به روش های ممکن گسترش می دن، این چیزها معنادار می شن. وقتی از منظر داستان علمی- تخیلی نگاه کنیم، برنامه های کانال تاریخ منطقی هستند. 
برنامه جدید «زندگی پس از انسان ها» درباره همون چیزیه که می خوام توضیحش بدم. این برنامه این نکته رو بررسی می کنه که جهان بعد از انسان چه شکلی می شه. ادعای داستان علمی- تخیلی به ما این اجازه رو می ده که روندهای باستان شناسی رو بررسی کنیم- فروپاشی بناها، فساد اجساد، توالی بوم شناختی در فضاهای شهری مخروبه. این بهترین فرصته تا پرسش های مهم باستان شناسی رو برای مردم عامه دسترس پذیر کنیم، درست در همون لحظه که کار خودمونو با پیش فرض علمی- تخیلی شروع می کنیم.
وقتی باستان شناس ها درباره رسانه حرف می زنن، همیشه یکی از بینشون اشاره می کنه که برنامه های تلویزیونی و فیلم ها کمتر واقعیاتی رو که باستان شناس ها باهاش رو به رو هستن به تصویر می کشه. نه برس کشیدن روی سفال رو نشون می ده، نه نوشتن گزارش های حفاری و تحلیل آثار رو. این باعث می شه تا خیلی راحت درک عامه رو نسبت به باستان شناسی «اشتباه» بدونیم. اما این تنها در صورتی درسته که اشتباهاً این طور فکر کنیم که هرکی بیرون از گود باستان شناسی واستاده واقعاً می خواد به ویژگی های دانشگاهی آسیب برسونه. نمی خوام گستاخی کنم، اما باستان شناس ها نسبت به استحقاق خودشون زیاده روی می کنن. ماها احساس می کنیم که سالهای طولانی دانشکده، ماه هایی رو که زیر آفتاب حفاری کردیم، و تحلیل طاقت فرسای داده ها، حق صحبت کردن درباره تاریخ رو تنها به ما محدود می کنه. اما گذشته همیشه به همه تعلق داشته، و عموم مردم با علاقه های مختلفی به اون مراجعه می کنن. اون ها به حرف ما گوش نمی دن: اگه دانشگاه چیزی رو که دنبالش هستن بهشون نده، به سراغ کشفیات باستانی می رن.

فرصت طلبی
بذارید رو راست باشیم: باستان شناس ها باید از فرصتی که رسانه جمعی در اختیارشون می ذاره استقبال کنن. هیچ کس برای نجات دادن جهان پیش یک دندون پزشک یا بنگاه دار نمی ره. بلکه مردم نیروهای قهرمانی رو برای دفاع از انسانیت، برازنده باستان شناسی می دونن که مثل یک شمن روی ناآگاهی جمعی کار می کنه.
کسانی که از بین ما درک می کنن مردم چه باری رو دارن روی دوششون می ذارن، هرگز زیر بار اون نمی رن، چون یک همچون نقشی دور از ذهن ماهائیه که خودمون رو دانشمند و محقق می دونیم. به خاطر همین هم مجری های برنامه های با موضوعات باستان شناسی تلویزیون همیشه ماجراجوها یا ورزشکاران ورزش های سخت هستند. این مردها زندگی خودشون رو وقف هدایت مردم به سمت تجربه های نامحدود کرده اند. اما اونا بازیگرن و چیز زیادی درباره گذشته نمی دونن. شهرهای زیرزمینی رو که نگاه می کنم به حال دون وایلدمن افسوس می خورم: درست همون موقع که بین لابیرنت های محیط در تاریکی و جمجمه های کریستال وایستاده، چیزی برای گفتن نداره! مثلاً رمز داوینچی دان براون ده ها میلیون نفر رو با نگاهی عجیب به گذشته رو به رو کرد. استفاده هوشمندانه این فیلم از لقمه های چرب و نرم تاریخی ناقص بود، اما بدون تردید نظر عموم رو نسبت به مسیح و کتاب مقدس تغییر داد. در این شرایط، غیبت صدای باستان شناس ها، موجب به حاشیه رفتن حقایق علمی و باستان شناختی می شه.
گذشته به همه تعلق داره، و مردم عامی دنبال راهنماهای قوی، توانا و خلاقی می گردن که بتونن اون ها رو به جهانی دیگه هدایت کنن و بعدش صحیح و سالم برشون گردونن. هالیوود مسیر رو به درستی طی می کنه: در نظر عامه، این چیزیه که باستان شناس دنبالشه. باستان شناس باید هرج و مرج ها رو به روی تصور عامه رها کنه. باستان شناس ها برای اثرگذاری روی فرهنگ توده ای باید داستان سرا، اسطوره پرداز، و نویسنده های علمی- تخیلی باشن. منظورم این نیست که این کارها رو برای گذران اوقات فراغتشون انجام بدن. نوشتن داستان های علمی- تخیلی براساس داده های باستان شناسی باید توی کنفرانس ها مطرح بشه. داستان سرایی باید بخشی از درس هایی باشه که باستان شناس ها توی دانشگاه می خوونن. باید بخشی از پیکر این رویکرد بشه.
مسئله اینه که از نیروهامون خوب استفاده کنیم و نقش خودمون رو به عنوان راهنماهایی به سوی عرصه های بیرون از محدودیت های انسانی قبول کنیم. می دونیم که داستان های واقعی درباره گذشته انسان خیلی بهتر از جمجمه های کریستال یا بازگشت جت لی، به عنوان امپراطور بی سر و جادویی کونگ فوئه. باستان شناس ها از دانش، تسلط و تخیل برای خلق آثار چشمگیر عامه پسند برخوردارند. 
برای اینکه همچین اتفاقی بیافته، دانشگاه باید نحوه آموزش دادن به اون ها رو از نو تعریف کنه. دانشجوهای کارشناسی باید توی کلاس هایی شرکت کنن که در اون، فرهنگ عامه جدی گرفته می شه، که بهشون یاد داده می شه چطور با مردم حرف بزنن، و اون ها رو ترغیب کنه تا داستان هایی رو که برای اولین بار اون ها رو به باستان شناسی علاقمند کرد روایت کنن. متخصص ها نیاز دارن تا از رسانه جمعی استفاده کنن و مقاله هایی رو برای مجلات عامه پسند بنویسند. کرسی های گروه های آموزشی باستان شناسی باید توی برنامه هاشون باستان شناسی در رسانه، تفسیر عامه پسند، و نوشتن داستان علمی- تخیلی رو به عنوان دروس اصلی بگنجونن.
مردم اسطوره های خودشون رو می خوان، و به دنبال باستان شناسانی می گردن که این اساطیر رو در اختیارشون قرار بده. اگه این هدیه رو پس بزنیم، با نگرش های درجه سه ای نسبت به باستان شناسی مواجه می شیم که رسانه برای ارضای این نیاز مردم خلق می کنه.

شب رویای امریکایی (2)


اتومبیل های امریکایی بزرگ هستند. درست مانند سرزمین امریکا... وسعت بی پایان، محیط های طبیعی عظیم... بزرگترین دهانه های آتش فشانی (یلو استون)... بزرگترین صحاری جهان... بزرگترین دره ها... وسیع ترین آبشارها... بلندترین درختان... ابر شهرها... اتومبیل های بزرگ. فضا در این سرزمین بی مهابا و وحشتناک زیاد است. فضای تهی... شبیه سازی واقعیت... واقعیت شبیه سازی شده.

سرعت... فرمان هیدرولیک... نرمی موتور... سطوح فوق العاده صاف جاده ها و... آزادراه امریکایی. در امریکا اتومبیل یک فرهنگ و نحوی از سکنی گزینی است: نه وسیله ای برای رسیدن به هدف... که تجربه ای ناب برای زیستن. همه چیز برای گذر کردن، و در عین حال نداشتن ولعی برای رسیدن.

دهه 1950 میلادی: نخستین آزادراه ها. پروژه آزادراهی کراس-برونکس... پروژه آزادراهی فلوریدا، و... چندین و چند طرح دیگر.

در امریکا بعضی خانواده ها درون اتومبیل های فول امکانات به طور کامل در درون آزادراه ها زندگی می کنند... صورت نوینی از زمین سیمای زیستی انسان.

بودریار: «آزادراه های امریکایی با تنها لذت حقیقتاً ژرف، لذت به حرکت ادامه دادن، تناسبی آرمانی دارند. آزادراه های امریکایی به هیچ جا نمی رسند، اما ارتباط ما را با همه چیز حفظ می کنند.

رانندگی کردن: شیوه ناگهانی شروع به حرکت اتومبیل های امریکایی، جهشی تا این حد نرم و روان، به لطف دنده اتوماتیک و فرمان هیدرولیکی، راه افتادن بی زحمت، بلعیدن بی سر و صدای جاده، نرم و آرام گذشتن بدون کوچکترین دست انداز، ترمز کردن نرم ولی آنی، راندن به گونه ای که انگار بر روی بالشتکی از هوا حرکت می کنید، ترک دلمشغولی نسبت به اتومبیل هایی که از رو به رو می آیند یا آنهایی که سبقت می گیرند، همه اینها به تجربه جدیدی از فضا، و، در همان حال، تجربه جدیدی از کل نظام اجتماعی می انجامد.»

مارشال برمن: «جهان آزادراه، همان محیط مدرنی که پس از جنگ جهانی دوم ظاهر شد، در دهه 1960 در امریکای مرزهای نو، آن جامعه بزرگ، آپولو بر سطح ماه، به نقطه اوج قدرت و اعتماد به نفس خود رسید... شیفتگان و سازندگان جهان آزادراه آن را به منزله یگانه شکل ممکن جهان مدرن عرضه می کردند.»